داستانی عجیب در مورد یک مرد کم اهمیت و شنلش!

 

نیکلای گوگول: ستاره درخشان ادبیات جهان
من می‌خندم...با خنده‌های تلخ *
بعضی از نویسندگان آن قدر بزرگ و تاثیرگذار هستند که شاید خیلی اهمیتی نداشته باشد که چه کسی و در کجا نقدی بر کارهای او نوشته باشد. نابغه ادبیات روس نیکلای گوگول که نه تنها در ادبیات کشورش بلکه در ادبیات دنیا نویسنده تاثیرگذاری بوده است از این قاعده مستثنی نیست.

کریس پاور روزنامه نگار روزنامه گاردین مطلبی در مورد نویسنده بزرگ روس نیکلای گوگول نگاشته است که در زیر می‌خوانیم: در دهه 1820، وقتی که هنوز گوگول یک دانش آموز منزوی در دبیرستان منفوری در سرزمین مادریش اوکراین بود، یکی از همکلاسی‌های گوگول که با این اظهار نظر مسلما آینده درخشانی در بررسی آثار داشت! با خواندن بخشی از نوشته‌های گوگول به او گفت: «تو هیچ وقت داستان نویس خوبی نمی‌شوی، از همین حالا کاملا واضح است.» عکس العمل گوگول که در واقع سوزاندن نوشته اش بود در تمام طول زندگی حرفه ای اش تکرار شد.

مانند بسیاری از نویسندگان روس همدوره‌اش، برجسته‌ترین موضوعی که گوگول به آن می‌پرداخت خود روسیه بود. هدف او خلق یک روسیه ایده آل بود که در برابر آن شاید ایده پیشرفت را به هموطنانش القا کند. مشکل این بود که گوگول که استادانه کاستی انسان‌ها را به تصویر می‌کشید، این ایده آل را نمی‌توانست ترسیم کند چون قادر نبود که چیزی که دوست دارد را تصور کند. گوگول شاهد دقیق زندگی همنوعانش بود تا ماموریت خودخواسته خود را تمام کند. البته نکته ای که وجود دارد این است که متاسفانه زن‌های داستان‌های او، به طرز ناامید کننده ای حاشیه ای و سطحی اند. او برای تغییر دادن شخصیت‌های خاطی به گروتسک‌های برجسته و به یاد ماندنی استعداد بسیاری داشت. بعد از این که منتقدان روی شعرش «هانس کوچکگاردن» (1830) که او آن را در سبک رمانتیک آلمانی سروده بود؛ چند نقد مخالف نوشتند گوگول کتاب‌های چاپ شده را دنبال کرد و همه آن‌هایی را که می‌توانست جمع آوری کرد و سوزاند. کتاب بعدی او «عصری در مزرعه نزدیک دیدانکا» (1931-2) برای او شهرت جهانی به ارمغان آورد. این مجموعه که در مورد روسیه کوچک بود،(اوکراین در آن زمان به این نام خوانده می‌شد) راهی برای پی بردن به بسیاری از ویژگی‌های نوشتاری گوگول است. در ادامه راه پوشکین، که گوگول از او بتی ساخته بود و به او نزدیک شده بود، این داستان‌ها بودند پر از اصطلاحات محلی، آن‌ها همین طور عشق و علاقه گوگول را برای نوشتار ترسناک که ملغمه ای از نوشتار تخیلی با دنیوی است و همچنین درخشش متافیزیک داستان‌هایش را نشان می‌دهند: و به همین دلیل پیچیده ترین داستان این مجموعه از دید روانشناسی یعنی «ایوان فیودوروویچ شپونکا و عمه اش» با این کلمات به پایان می‌رسد «عمه جون برنامه‌ای را طراحی کرد که شما در فصل بعد آن را در می‌یابید.» به این‌خاطر که، همانگونه که راوی در ابتدای داستان توضیح می‌دهد، مستخدمه او کاغذهای دست نوشته را برای پخت استفاده می‌کند. این اشارات خواندن گوگول را تبدیل به یک تجربه مهیج و دست اول تبدیل می‌کند. توصیف بی‌بدیل او از منظره‌ها و مکان‌ها – سنت پترزبورگ شیطانی- یکی از بهترین نمونه‌های نوشتار توصیفی در ادبیات روسیه است. فاصله گرفتن او از راوی به گونه ای که این حس را در خواننده متبادر می‌کند که گوینده و نویسنده یکی نیستند بسیار هنرمندانه است و در طول زندگی حرفه‌ای او با گذشت زمان پخته‌تر می‌شود. نکته دیگری که حائز اهمیت است این موضوع است که او باید سانسور حکومتی را در نظر می‌گرفت. خواندن نسخه‌های حاشیه‌نویسی او به آسانی این نکته را آشکار می‌کند که او چه مرارتی را تحمل کرده است. همان طور که در نامه ای به پوشکین در باب کتابش «خاطرات مادام» اشاره می‌کند، تنها راوی اول شخصش «دیروز با موانع ناخوشایند سانسور مواجه شد. اما خدا را شکر امروز اوضاع بهتر است. حداقل، تنها کاری که باید بکنم این است که بهترین بخش‌های داستان را دور بیندازم.» این داستان به همراه دو داستان «دماغ» (1836) و «شنل» (1842) سه گانه ای را تشکیل می‌دهند که نقطه عطف گوگول در داستان نویسی کوتاه است. هر سه به پیامدهای غیر انسانی دیوان سالاری اشاره می‌کنند و مقدمه ای بر کارهای داستایوفسکی و کافکا هستند. جمله‌ای که به داستایوسکی یا تورگینف نسبت می‌دهند این است: «ما همه اززیر شنل گوگول ظهور کردیم» این جمله احتمالا توسط آنها گفته شده اما بی توجه به سرچشمه آن، این موضوع برعکس است. به عنوان پیوند بین گوگول و کافکا، ناباکوف دقیقا در سخنرانی اش به نام «مسخ» توضیح می‌دهد: «در کافکا و گوگول شخصیت‌های اصلی پوچ به دنیای پوچ اطرافشان تعلق دارند اما به طرز رقت انگیزی سعی می‌کنند که از این دنیا نجات پیدا کنند و به دنیای انسان‌ها وارد شوند- و در ناامیدی می‌میرند.» این مسیر در هیچ جا واضح تر و مسحورکننده از داستان «شنل» نیست. قهرمان ترحم انگیز داستان «آکای آکاکیویچ» سردسته گروه ژنده پوش کپی نویس که شامل «بارتلبی» ملویل ، «بوارد» فلوبرت و کارمندهای کافکا است. «آکاکیویچ» که به خاطر شنل نخ نما و باقی چیزها مسخره می‌شود بعد از این صاحب شنل نویی می‌شود دچار مصیبت می‌شود.

داستانی عجیب در مورد یک مرد کم اهمیت و شنلش
روزنامه ایندیپندنت در ستون جالبی تحت عنوان «کتاب‌های مادام العمر» از نویسندگان می‌خواهد تا در مورد کتاب‌هایی که به نظرشان کتاب‌های بدون تاریخ مصرف هستند مقاله ای بنویسند. رمان نویس و روزنامه نگار بریتانیایی آ.د. میلر کتاب «شنل» گوگول را انتخاب کرده و در مورد دلایل این انتخاب هم توضیحاتی داده که در زیر می‌خوانیم: دقیقا مطمئن نیستم که چطور شد که «شنل» نیکلای گوگول را خواندم، گرچه قطعا سال‌ها قبل از این بود که برای زندگی به مسکو بروم. خوب به خاطر دارم که داستان کوتاه گیج کننده ی گوگول در مورد کارمند سنت‌پترزبورگی و خریدن و گم کردن شنلی با یقه ای از پوست گربه برای من یک مکاشفه بود.

قبلا کتاب «بارتلبی» هرمان ملویل را خوانده بودم و به آن علاقه پیدا کرده بودم. داستانی در مورد یک رونوشت نویس نیویورکی که به واسطه شغلش از زندگی کناره گرفت. «شنل» در سال 1842 به عبارتی یازده سال پیش از «بارتلبی» به نگارش در آمده و می‌توان گفت که چنین داستانی را پیش بینی کرده بود. هر دو این کتاب‌ها زندگی‌ها و مرگ‌های در تنهایی را برای مردان کوچک در شهرهای بزرگ به تصویر می‌کشند، هر دو راوی دارند که به ندانستن نکته‌های کلیدی روایت در طول داستان اقرار می‌کند و در هر دو کارمندان به همکارانش فرصتی می‌دهند که با آنها مهربان باشند، کاری که آنها از انجام دادنش سرباز می‌زنند. اما به‌نظر من، گوگول عمیق‌تر و اساسی تر به این موضوع می‌پردازد. حقیقت‌های تلخ بسیاری در «شنل» است که در دنیای مدرن امروز هم وجود دارد: در مورد ظلم غیررسمی‌ و همچینین بی‌هویتی که زندگی دفتری برای انسان به ارمغان می‌آورد و همچنین پوچی و خودفریبی که نتیجه این نوع زندگی‌هاست. یکی از بهترین لحظه‌های داستان آن لحظه است که رئیس فخر فروش در مورد رفتارش با آکاکی احساس گناه می‌کند، با نامزدش بیرون می‌رود تا خودش را تسلی دهد. گوگول فقر را می‌شناخت و در موردش می‌نوشت- برای پس انداز کردن چند کوپک، آکاکی از شمع و چای عصرانه چشم پوشید. گوگول می‌دانست که رویاها، هرچند کوچک، می‌توانند زندگی را نجات دهند. زمانی که به روسیه نقل مکان کردم، متوجه شدم که این داستان، داستانی خردمندانه در مورد روسیه نیز هست. کارمند گوگول، بدون داشتن ارتباطات قوی محکوم به عقوبتی وحشتناک است. شهر او سنت پترزبورگ شهر شبح زده است که در آن مردان دائم الخمرند. کسی نمی‌داند داستایوسکی، تورگینف یا شاید نویسنده دیگری گفته که تمام نویسندگان روس از آستین «شنل» گوگول بیرون آمده‌ایم.هر کس که این جمله را گفته، حرف درستی زده است. غرابت کارهای گوگول‌ صداقت، بی‌پروایش، در هم ریختگی که همراه با جاه طلبی‌های ماجراجویانه است، شخصیت‌هایی که بعد از چند جمله واضح از ورق‌های کتابش بیرون می‌پرند تمام این‌ها ارثیه‌ای است که گوگول برای نویسندگان روس به جا گذاشته است. گوگول خصوصا استعداد خارق‌العاده روس‌ها برای نوشتن در سطوح مختلف کلامی‌و تمثیلی به صورت همزمان را به خوبی نمایش داده است. آکاکی موجودی مرموز و اثیری و در عین حال به صورت رقت انگیزی واقعی است. او جلوی سرش کچل شده و همیشه به شلوارش نخ و کاه چسبیده است. شنل آکاکی به عنوان نمادی از وضعیت او و همچنین نشانه ای از امنیت و در عین حال یک لباس واقعی است. زمانی که داشتم رمان «گل‌های برفی» را می‌نوشتم مدام به این شنل فکر می‌کردم. در این رمان سعی کردم که تاثیری که زمستان روی زندگی روس‌ها گذاشته را به تصویر بکشم و از برف به عنوان فراموشی اخلاقی استفاده کنم(در گفت‌وگوهای روزمره در مسکو، گل برفی جسدی است که برف آن را تا زمانی که یخ‌ها آب بشوند از نظرپنهان می‌کند). از دید من «لولیتا» و «موبی دیک» هم جزو کتاب‌های بسیار موثر و تاثیرگذار هستند. اما کتابی که من پیشنهاد می‌کنم این داستان عجیب در مورد یک مرد کم اهمیتی و شنل اوست.

*این جمله نوشته ای است که دوستان گوگول روی سنگ قبرش حک کردند. این نویسنده درد آشنا پولی نداشت تا خرج مراسم کفن و دفنش بشود.
/ 0 نظر / 9 بازدید