۱۵ اصل طلایی برای موفقیت در نویسندگی


آیا می‎خواهید از ماجرائی گزارش تهیه کنید؟ آیا می‎خواهید تجربه، سرگذشت، حادثه یا قصه‎ای تخیلی را روایت کنید؟ پس، از خودتان بپرسید چرا باید مطلبی را گزارش یا روایت‎ کنم؟
فقط به سوال کردن اکتفا نکنید، سعی کنید در دفتر یادداشت‎ روزانه یا کاغذ چرکنویس جواب بدهید. با این کار، به‎ خودتان، ناشر، و خوانندگانتان کمک می‎کنید.

۲) به موضوع و مطلبتان عشق بورزید و با آن خودمانی‎ باشید.
آیا می‎خواهدی مقاله‎ای فنی بنویسید؟ پس درباره چیزی‎ بنویسید که می‎شناسید. البته متخصصان باتجربه و نویسندگان‎ متون تخصصی باتجربه و نویسندگان متون تخصصی و فنی نیز همه چیز را نمی‎دانند. اما کسی که فقط به دانش خود بسنده کند زیر پایش زود خالی می‎شود.
پس سوژه را از “کجا” تهیه کنیم و “چه گونه” در جای‎ مناسب قرارشان دهیم.
کجا: اول در ذهن، دوم در بایگانی (کتابهای تخصصی، مجله‎ها و مقاله‎های گردآوری شده و تکه‎های روزنامه)، سوم‎ در کتابهای مرجع و دائره المعارفها، چهارم در تازه‎های نشر که‎ در کتابشناسی کتابفروشیها می‎توانید پیدا کنید یا از کتابخانه‎ها امانت بگیرید (کاربرد این مرجع‎ها فقط محدود به نوشته‎های‎ تخصصی نیست، اگر تصمیم دارید سرگذشت و زندگی‎ اشخاص را روایت یا گزارش کنید، این مراجع می‎توانند کاربرد فراوانی داشته باشند.)
چگونه: اول استفاده از ۱۵ اصل طلائی، دوم تحصیل در مدرسه‎ی نویسندگی، سوم عشق ورزیدن به نوشتن.
اگر شما با چنین اساسی به کارتان روی آورید و آن را در عمل به کار گیرید، توانائیتان خودبخود افزایش می‎یابد.

۳) به اجزای کار و افکارتان نظم بدهید، نقشه‎ای مانند نقشه‎ راهنمائی و رانندگی تهیه کنید.
تا به حال سوپ سبزی درست کرده‎اید؟ لوبیا، نخود، هویج، گوجه، گل‎کلم و...، همه را با هم خوب مخلوط می‎کنند. شما نیز اجزای کار و افکارتان را نظم و ترتیب دهید. چه گونه؟
برای شروع همه‎ی مطالب را یکجا ننویسید. دیدگاههای‎ اصلی موضوع را-به هر اندازه که مایلید-روی کارتهای‎ یادداشت بنویسید. کارتهای حاوی دیدگاههای اصلی را در گروهی جداگانه قرار دهید و نظمی منطقی به آنها بدهید.
دیدگاههای فرعی را در کارتها یا کاغذ یادداشتهای جداگانه‎ (بهتر است از رنگ دیگری استفاده شود) بنویسید. آنها را براساس تعلق به گروه اصلی منظم کنید.
کارتها را در ردیفهای مرتب روی هم بگذارید و این کار را آن‎ قدر تکرار کنید تا مجموعه‎ی اجزای کارتان به نظمی منطقی‎ دربیاید.
حتما متوجه شده‎ای که این نسخه برای نوشته‎های فنی و تخصصی به کار می‎رود. اگر می‎خواهید مطلبی را گزارش یا روایت کنید (داستان کوتاه، رمان، نمایشنامه‎های تلویزیونی یا رادیویی یا سایر مطالب) می‎توانید برای اشخاص (اسامی، روحیات، غرائز، عادات) و برای مکان و رویدادها و حادثه‎ی اصلی داستان از کارتهای اصلی استفاده کنید. برای اشخاص و مکانهای فرعی، و وقایع فرعی نیز از کارتهای فرعی استفاده‎ کنید. کارتهای فرعی را مانند کارتهای اصلی مرتب و طبقه‎بندی کنید. پایان این مرحله، پایان مشکلترین بخش “کار نوشتاری” است. حال اتوبوستان می‎تواند حرکت کند. تعجب خواهید کرد! درست مانند اتوبوس درون شهری می‎شود!

۴) برای خودتان ننویسید، بل که برای خواننده بنویسید؛ به‎ عبارت بهتر: ساده بنویسید.
همه‎ی ما به زبان خاص خودمان صحبت می‎کنیم. زبان‎ می‎تواند ساده (نه پیش پا افتاده) و قابل درک یا علمی و مشکل‎ باشد. زبانهای حد وسط زیادی در این بین وجود دارند که‎ می‎توانند به شکلی زیبا بدرخشند.
باید خوشحال باشیم که هرکس از شیوه‎ی خاصی برای‎ صحبت کردن استفاده می‎کند و گرنه برای یکدیگر کاملا خسته‎کننده می‎شدیم. بااین‎حال، همه‎ی ما یک زبان را برای‎ نوشتن دوست داریم: زبان ساده و روان، کوتاه، واضح و قابل‎ درک. اگر به زبانی غیر از این یا براساس زبان دیگری بنویسید، بسیاری از خوانندگان را از دست می‎دهید.
در میان اصول پایه‎ی نگارش، اصل سادگی ضربه‎پذیرترین آنها محسوی می‎شود. به همین دلیل بسیاری از نوشته‎ها خوانده‎ نمی‎شوند و بسیاری از کتابها به گورستان کلمات، جملات و افکار تبدیل می‎شوند.
چرا این‎گونه است؟ اغلب وقتی پشت ماشین تحریر می‎نشینیم یا قلم را در دستان خود می‎گیریم. ناگهان حالت‎ طبیعی خود را از دست می‎دهیم و فراموش می‎کنیم که خودمان‎ باشیم. بدین‎گونه، زبان گفتاریمان تبدیل به زبان فصاحت و بلاغت می‎شود.
آیا براستی نمی‎شود افکار بزرگ را در قالب کلمات ساده‎ آورد؟ البته که می‎شود! همه نویسندگان واقعی توانسته‎اند، شما نیز می‎توانید؛ به شرطی که با کلمات دست و پنجه نرم کنید، نه‎ این که هرچه به فکرتان رسید بلافاصله بنویسید.
آن وقت هنر مشکل (اما قابل فهم) ساده‎نویسی شروع‎ می‎شود. مشکل است. باور نمی‎کنید؟ پس حرف شوپنهاور را قبول کنید؛ او می‎گوید: “هیچ کاری مشکلتر از این نیست که‎ مهمترین افکار را به زبانی قابل فهم برای همه بیان کرد”.
 
شوپنهاور می‎گوید: “هیچ کاری مشکلتر از این نیست که‎ مهمترین افکار را به زبانی قابل فهم برای همه بیان کرد”.

5) عنوان می‎تواند مانند آهنربا باشد، شروع باید به چشم‎ بیاید.
عنوان، آهنربا باشد؟ آیا “خدایان، گورکنها و دانشمندان‎ عنوانی که سرام برای کتابش انتخاب کرد، همچون آهنربا بود؟ یا مانند برگ برنده بخت‎آزمایی، شانس آورد؟ ”
در واقع همه چیز تعیین‎کننده بود: عنوان کتاب، اوج‎ داستان، کنجکاوی خواننده و شیوه روایت سرام. موضوع‎ کتاب درباره مسأله‎ای واقعی است اما سرام واقعیتها را پشت سر هم ردیف نمی‎کند، چون واقعیتها هزاران بار در عالم حقیقی رخ‎ داده‎اند. سرام فقط روایت می‎کند و این همان نیرنگ و نبوغ‎ اوست.
لسینگ-نویسنده و متفکر نابغه-می‎گوید: “عنوان نباید فهرستی از رویدادهای کتاب باشد، هرچه کمتر وقایع را فاش‎ کند، بهتر است. ”
آیا عنوان کتابش- “ناتان خردمند” -از وقایع کتاب خبر نمی‎دهد؟ آیا عنوان کتاب سرام گوشه‎ای از مطالب کتاب را فاش نمی‎کند؟ آیا شهرت جهانی کتاب “آنا کارنینا” اثر تولستوی‎ و “ویکتوریا” اثر هامزون و “خانواده‎ی بودن بروک” توماس مان به‎ خاطر انتخاب عنوانشان است؟
ما نمی‎توانیم برای شما نسخه بپیچم، هیچ کس دیگر هم‎ نمی‎تواند. اما توجه داشته باشید که فقط اگر نویسنده خوبی‎ باشید، عنوان کتابتان هرچه باشد موفق می‎شوید. جذابترین‎ عنوان می‎تواند چرندترین متن را داشته باشد و کسالت‎آورترین‎ عنوان نشاط آورترین متن را در پی داشته باشد. اما به‎طور عام، هر آنچه تاکنون درباره نوشته خوب گفته‎ایم درباره عنوان هم‎ صدق می‎کند. پس، عنوان باید ساده، کوتاه، و واضح باشد.
برای نوشتن مقدمه نیز همین‎طور عمل کنید. اگر مطلب فنی‎ -تخصصی می‎نویسید، بسرعت آنچه را که خواننده انتظار دارد، جلوی چشمش قرار دهید. جملات متن باید کوتاه، ساده، و واضح باشد. خواننده را متعج کنید! بگذارید احساس کند تکخال حکم را در دست دارد و اوست که باید بازی را شروع‎ کند.
اگر حادثه یا پیشامدی را تعریف می‎کنید، مکان و موضوع‎ داستان را بگوئید (چه گونه و چرا ماجرا روی داده است)
اگر می‎خواهید رمان یا حماسه‎ای را روایت کنید یا جمله‎ای‎ حادثه اصلی داستان را بنویسید (مثال: “جنگ و صلح” تولستوی‎ و “خانواده بودن بورک” توماس‎مان)

۶) شما می‎توانید ببینید، بچشید، لمس کنید، حس کنید و بشنوید. خوانندگان شما هم همین حسها را دارند. بسیاری از نویسندگان این واقعیت را فراموش می‎کنند.
نویسندگان تهیدست، خوانندگان تهیدست! زبان آلمانی- یکی از غنی ترین زبانهای دنیا-بیش از ۵۰۰۰۰۰۰ واژه‎ی مختلف‎ دارد. با این واژه‎ها می‎توان تمام احساسات را بیان کرد.
این واژه‎ها، واژه‎های شما هستند، واژه‎هائی برای‎ خوانندگانتان. واژه‎ها را بیابید و برای تهیه‎ی غذائی خوشمزه آنها را بپزید، بجوشانید، کباب کنید، سرخ کنید، روی شعله‎ی ملایم‎ بگذارید، برشته کنید و روی میز بچینید و بیارائید!
در این زمینه طبعا قواعد و قوانینی برای یادگیری وجود دارد اما در این فرصت کوتاه مجال پرداختن به آنها نیست. دو مثال‎ برای شما انتخاب کرده‎ایم که مفهوم احساسات پنجگانه‎ی انسان را می‎توان در آنها یافت:
از “یان یوبل از ورشو” اثر لوئیزه راینر:
“روزهای بعد آرام سپری می‎شد. هوا دوباره تابستانی شده‎ بود. درخت فلکس که دیگر پژمرده شده بود، به خود تکانی داده‎ بود و از نو می‎درخشید. از وجودش سراپا افتخار می‎کردیم. فلکس از این سر باغ تا آن سر باغ در دو ردیف چپ و راست راه‎ میانی با انبوهی از رنگهای سرخ، بنفش، سفید پشت سر هم، با شکوفه‎های درشت، نصف بلندای قد آدم و باشکوه و ابهت هر چه تمامتر امتداد یافته بود. سراسر تابستان، مردم می‎ایستادند و از جلال آن متحیر می‎شدند. بسیاری دیگر از آن روی می‎آمدند تا از نزدیک سیر نگاه کنند و عطر شیرین و سکرآور آن را که باد با خود به هرجای می‎برد، استشمام کنند... ”
و از “دفتر یادداشت” اثر سامرست موام:
“جنگل کاج آرام و خنک بود و با احساسات من هماهنگ. ساقه‎های بلند، صاف و باریک، چون دکل کشتی، بوی مطبوع‎ و ملایم، هوا اندکی شرجی و مه ارغوانی چنان لطیف که فقط همچون نسیم گرم قابل احساس بود؛ همه‎ی اینها به من آرامشی‎ حیرت‎آور می‎داد. نرم و سبک از روی برگهای سوزنی و قهوه‎ای می‎گذشتم. هوای عطرآگین وجودم را سرشار از خماری و مستی می‎کرد... ”
متوجه شدید که منظور از به کارگیری تمام پنج احساس خود و خواننده چیست؟
دلسرد نشوید. شما هم می‎توانید این هنر را بیاموزید (البته‎ در صورتی که آموزش لازم را ببینید و دقیقا راهنمائی شوید).

۷) از واژه‎های خارجی استفاده نکنید!
شکی نیست که شما کلمات خارجی را می‎شناسید اما اگر قرار باشد از هر هفت کلمه یک کلمه خارجی باشد، خواننده‎ ممکن است در تسلط شما بر زبان مادری شک کند.
یقینا شما نیز نویسندگانی را می‎شناسید که مانند طاووسی پر گشوده، به خود می‎نازند که کتابهایشان را بدون در دست داشتن‎ واژه‎نامه‎ی خارجی نمی‎توان خواند. این افراد نویسنده نیستند، بلکه خودنما، لافزن و متقلبند. جای این نوشته‎ها در سطل آشغال‎ است.
چند جمله‎ی یکی از کتابهای جامعه‎شناسی را (از ذکر عنوان‎ صرفنظر می‎کنیم) انتخاب کرده‎ایم که اکثر مردم از درک آن‎ عاجزند: “ابتدا باید تنوع در تئوری آیدن‎تیتی این تیپ تئوریها در رابطه با مفهوم کلی امپلیکیشن، اسکیچ شود.”!
یا: “در عین حال باید با این مجموعه عوامل پریسرف- رستر کتیف، با استدلالهای افیسینسی منطقی و البته غیرمنطقی، تئوری دموکراسی را اکسپنسیف و تشریح کرد.”!
این کتاب در چهارصد صفحه تألیف شده است. فکر نکنید بدترین نوع جملات آن را انتخاب کرده‎ایم؛ اینها فقط مثالهای‎ کوچکی از متون علمی غیرقابل درکند.
براستی این متن، متنی علمی است یا فقط ظاهری علمی‎ دارد؟ شاید به قول امروزیها “نشانی از خودنمائی” باشد. نه‎ می‎دانیم و نه می‎خواهیم که بدانیم. اما این را می‎دانیم که اگر این کتاب را با زحمت زیاد به زبان آلمانی ترجمه کنیم، کتاب‎ بسیار کوچکتر (و در مجموع حدود هفتاد یا صد صفحه) می‎شود. این نتیجه‎گیری خیلی بد است (البته منظور این نیست‎ که باید تمام کلمات خارجی را دور ریخت. به قول معروف نه به‎ آن شوری شور، نه به این بی‎نمکی! ) اما بسیاری از کلمات‎ خارجی را همه می‎شناسند. پس با خیال راحت می‎توانید از این‎ نوع کلمات استفاده کنید.
نکته دیگر این که به کارگیری این کلمات، بعضی مواقع به‎ نفع خودمان و خوانندگان است. چه طور؟ این را هم یاد خواهید گرفت.
 
از توضیح اضافی خودداری کنید.
توضیحهای اضافی باعث خستگی خواننده می‎شود. اگر می‎خواهید حرفی بزنید مستقیما اصل مطلب را بگوئید.
از خودکار قرمز برای حذف جملات و کلمات غیرضروری‎ استفاده کنید. هرجا مطلبی به نظرتان زائد می‎رسد، دورش را خط قرمز بکشید. لودویگ راینز-یکی از بزرگترین استادان- چنین مثال می‎آورد:  “جولیوس سزار نگفت: بعد از شرفیابی موفقیت‎آمیز و بررسی اوضاع و احوال، کسب پیروزی میسر شد. بل که او گفت: آمدم، دیدم، پیروز شدم. ”
در ضرب المثل نمی‎گوئیم: اگر اسمی از حضور شیطان‎ برده شود، ممکن است خطر آمدنش زیاد شود. می گوییم: اگر اسم شیطان را بیاوریم، پشت در حاضر می‎شود.
با مطالعه‎ی روزنامه‎ها، مجله‎ها، کتابهای علمی و گوش‎دادن‎ به برنامه‎های رادیو و تلویزیون متوجه صحبتهای تکراری و زائد فراوانی می‎شوید. خودکار قرمز در این مواقع کاربرد فراوانی‎ دارد: فقط کافی است خطر بکشید. لطفا این کار را انجام دهید! با هر خطی که دور کلمات و جملات زائد می‎کشید، هدیه‎ای به‎ خوانندگانتان می‎دهید. خودتان نیز متعجب می‎شوید که متن‎ چه زبان ساده و خواندنی‎ای پیدا می‎کند. زبانی که خواننده‎ همانند زبان مادری‎اش از آن لذت می‎برد.
اگر با این زبان بنویسید، خوانندگانتان (حتی روشنفکران) علاقه‎مند می‎شوند که مطالب بیشتری از شما بخوانند.

۹)  آنچه می‎نویسید، باید نفس بکشد.
می‎نویسید برای این که خوانده شود، این‎طور نیست؟ پس‎ تکه‎گوئی نکنید. خواننده دوست دارد وقتی درباره‎ی رشته‎ای‎ تخصصی و خشک مطلبی می‎خواند، مورد خطاب واقع شود. حتی وقتی مطلبی آ “وزشی می‎خواند، می‎خواهد سرگرم شود. مطالب توضیحی و آموزشی نیز باید سرگرم‎کننده باشند.
از این که مورد خطاب قرارتان می‎دهیم و سرگرمتان‎ می‎کنیم، خوشحال نیستید؟ شما نیز باید با خواننده صحبت‎ کنید و با او گپ بزنید.
یعنی چه؟ یعنی نوشتن مکالمه‎ای دوطرفه با خواننده است. اگر این‎طور نباشد پس لابد برای کشوی میز و سطل‎آشغال‎ می‎نویسد.
ولتر می‎گوید: “غیر از نوشته‎ی کسالت‎آور، انسان مجاز است هر مطلبی بنویسد. آشپز خوب می‎تواند از سنگ هم‎ غذایی خوشمزه درست کند. ”
اصل طلایی ۳ را به یاد می‎آورید؟ غذا باید به دهان خواننده‎ مزه بدهد نه شما. وقتی کاغذ سفید بی‎گناه را در درست‎ می‎گیرید، این جمله را بارها در ذهنتان تکرار کنید.
توجه کرده‎اید که چه قدر شما را در بیان این اصول طلائی‎ طرف خطاب قرار دادیم؟ و از اولین سطر چه قدر با شما گپ‎ زدیم؟
ما با شما صحبت می‎کنیم نه برای شما. از شما سوالهای‎ بی‎شماری پرسیدیدم. به بعضی از آنها جواب دادیم و جواب‎ بعضی دیگر را به خودتان واگذاشتیم. دقت کنید که در بیان این‎ اصول چند علامت سوال را به کار برده‎ایم، و چند بار از ضمیرهای “شما” و “تان” استفاده کرده‎ایم؟
دست‎تان را روی قلبتان بگذارید. براستی این‎روش، نظرتان‎ را جلب نکرده است؟ آیا این اصول، خشک و بی‎جانند؟
اصل، مانند فرمان است. می‎توانستیم مختصر و مفید و با بالا بردن انگشت اشاره “ده فرمان” را با لحنی آمرانه بگوئیم اما ما حکمران و معلمی نیستیم که انگشت اشاره‎اش را بالا گرفته‎ است. ما نمی‎گوئیم “تو باید... تو نباید... ”
شما مجبور به انجام هیچ کاری نیستید. اصل مطلب این‎ است که شما می‎خواهید نوشتن را بیاموزید، ما نیز می‎خواهیم‎ به شما کمک کنیم. از این‎رو، با یکدیگر حرف می‎زنیم.
لسینگ، یکی از اساتید پرخواننده‎ی مکالمه بود. کتاب‎ “آنتونی گوتزه” را بخوانید! چنان پیش می‎رود که انگار به‎ مباحث‎ای جنجالی در مجلس گوش می‎دهید: خطابه‎ها، فریادها، اعتراضها و مخالفتها، سوال پشت سوال، جواب‎ پشت جواب. شما لسینگ و شخص مورد خطابش-گوتزه‎ی بیچاره-را زنده روبروی خود می‎بینید، درحالی‎که فقط مشغول‎ خواندنید.
این همان زندگی کردن و نفس کشیدن است. این، نوشته‎ای‎ زنده و جاندار است.
 
توماس مان جملات مجزا را کنار هم‎ می‎نوشت. در عین حال این رشته از جملات مانند تصاویر بدون‎ توضیح روزنامه‎ای، خواندنی بود.

10)  کلمات را چنان در جای خود بنشانید که انگار واقعا نشسته‎اند.
اصلی ساده و بدیهی، حق با شماست. اما بندرت می‎توان از این بند تا انتها پیروی کرد. کمتر کسانی موفق شده‎اند که آن را کاملا اجرا کنند (تقریبا هیچ کس). شما نیز زمانی می‎توانید موفق شوید که بسیار کار کنید و هر جمله را ده بار یا بیشتر تغییر دهید و خیلی از جملات را دور بریزید.
شما هنوز توماس مان نشده‎اید، ما هم برنده‎ی جایزه‎ی نوبل را تعیین نمی‎کنیم. توماس مان جملات مجزا را کنار هم‎ می‎نوشت. در عین حال این رشته از جملات مانند تصاویر بدون‎ توضیح روزنامه‎ای، خواندنی بود.
بار دیگر صحبتهای شوپنهاور را بشنوید.
“یکی از اصول اساسی در نوشتن، این است که انسان در آن‎ واحد و به‎طور مشخص، فقط به یک نکته فکر کند، نه این که‎ همزمان به دو موضوع یا بیشتر فکر کند. آلمانیها افکارشان را در هم می‎پیچند و به تسلسل باطل می‎پردازند. چن به جای این‎ که، یکی پس از دیگری، به مسائل مختلف بپردازند، می‎خواهند یکدفعه شش مسأله را بیان کنند”!
ما نیز وقتی با عجله چیزی می‎نویسیم یا دیکته می‎کنیم، جملات‎مان از فرط شتاب درهم و برهم می‎شود. اشکالی ندارد؛ پس خودکار قرمز به چه کار می‎آید؟ بسیاری از مواقع نیز جملات مجزای بسیاری می‎نویسیم که بعدا آنها را خط می‎زنیم، چون دست‎نوشته‎های اولیه تقریبا خیلی طولانی می‎شود اما نه به‎ این معنی که یکدفعه صد و هشتاد درجه بچرخید و نوشته‎هایتان‎ مانند اخبار روزنامه‎ای خلاصه بشود.
اندازه‎ی جملات قاعده‎ای کلی ندارد. جملات بیسمارک در “افکار و خاطرات” به‎طور متوسط ۳۴ کلمه، بل در “بیلیارد در ساعت نه و نیم” ۳۱ کلمه و فریش در “شتیلر” ۱۹ کلمه است.
بهتر است جملات شما بین ۱۵ تا ۲۰ کلمه داشته باشند.

۱۱) از خودکار قرمزتان برای کوتاه‎تر کردن منتها استفاده‎ کنید.
نقشه‎ی نوشتاری براساس بند طلائی ۳ را به خاطر می‎آورید؟ ایستگاههای این نقشه، فصلهای نوشته است اما میان این‎ ایستگاههای اصلی (یا فصلهای اصلی) ایستگاههای کوچک‎ زیادی (بندها) هم وجود دارند. شما همچون راننده‎ی اتوبوس‎ نیازی به توقف در این ایستگاهها ندارید اما خوانندگان نیاز دارند گاه گاهی نفس تازه کنند، و خستگی چشمها را به در کنند.
اصل پایه‎ای ما چنین است: سعی کنید روی هر بندی که‎ بیش از ۱۲ یا ۱۴ سطر دارد، خط بکشید. از خودتان بپرسید آیا همه‎ی جملات کوتاه‎شده از نظر عقلی (کارتهایتان را فراموش‎ نکنید) با هم ارتباط دارند؟
برای خواننده بسیار خوشایند است که بندها یک یا دو سطر باشد. بهتر این استکه همیشه ذهن خواننده را به مطلبی تازه- فقط به یک سوال-معطوف کنید.
خب، بعد از کوتاه و تقسیم کردن بندها، نوبت مهمترین کار است: هر بند را یک یا دو بار بخوانید. آیا نکته‎ی قابل‎ چشمپوشی‎ای باقی نمانده است؟ مطمئن باشید که خوانندگان‎ دیدی بسیار انتقادیتر از شما دارند. از این‎رو، هر بندی را که‎ شما حذف نکرده‎اید، آنها دور می‎ریزند! پس هر آنچه را خواننده می‎تواند حدس بزند، دور بریزید. خواننده از خواندن‎ بندهای زائد خسته می‎شود.

۱۲) در به کارگیری کلمات، خسیس باشید. کوتاه کوتاه‎ کوتاه بنویسید.
شوپنهاور می‎گوید: “کسی که قصد دارد به دنیای پهناور سفر کند، نباید بار زیادی با خودش حمل کند. ”
بار اضافی به چه چیزی می‎گویند؟ هر بخش، هر پاراگراف، هر جمله و هر حرف قابل حذف، بار اضافی است. لودویگ راینر هم در این باره می‎گوید: “هنر دور انداختن، کار ساده‎ای نیست. ” خب، پس به چنگ هر عبارت اضافی و هر صفت غیرضروری بروید. به جای نوشتن کلمات غیرضروری‎ از یک کلمه با بار کاربردی استفاده کنید. مانند: همانطور که‎ همه می‎دانند، و...
شاید بندرت بتوان جمله‎ای پیدا کرد که در اولین یا دومین (یا حتی سومین) پیش‎نویس، نیازی به کوتاهتر شدن نداشته باشد؛ و بندرت ایده‎ای را یافت که از طریق کوتاهتر شدن، واضحتر بیان نشود.

۱۳) مسلم است که باید واضح بنویسید.
تولستوی‎ می‎گوید: “خوب فکر کنید که چه می‎خواهید اما طوری فکر کنید که هر کلمه‎ای بتنهائی قابل درک باشد. اگر زبان واضح و روان باشد، نمی‎توان بد نوشت. ”
درباره‎ی آلمانیها می گویند: “در هیچ کشوری به اندازه‎ی آلمان‎ مطالب غامض و پیچیده و نامفهوم نوشته نمی‎شود. ” و باز می‎گویند: “آلمانیها توان و اراده‎ی واضح نوشتن ندارند. ”
مشکل ناتوان بودن، قابل حل است. به‎طور قطع انسان آنچه‎ را نمی‎داند، می‎تواند یاد بگیرد. اما بی‎اراده بودن، خیلی بد است. به نظر ما کسانی که پیچیده می‎نویسند، می‎خواهند دیگران متوجه نشوند که حرفی برای گفتن ندارند.
دو فرض را در نظر بگیریم: اول این که واضح نوشتن به زبان‎ آلمانی مشکل است، بسیار مشکلتر از مثلا زبان فرانسه. دوم این که زبان مشکل، فکر کردن را هم مشکل می‎کند. اما فقط کسی‎ که واضح فکر می‎کند، می‎تواند واضح بنویسد.
مبهم و غیرواضح بودن عبارت، همیشه و همه جا نشانه‎ای‎ بسیار بد است. چون از ۱۰۰ مورد ۹۹ مورد آن به دلیل‎ مبهم بودن تفکر است. آنچه را که انسان قادر به فکر کردن درباره‎ی آن است می‎توان در همه جا با کلماتی واضح، جامع و تک‎مفهومی بیان کرد. کسانی که با عبارتهای مشکل، مبهم و چند پهلو کلمات را کنار هم قرار می‎دهند خودشان هم درست‎ نمی‎دانند که می‎خواهند چه بگویند. آنها فقط تصوری مبهم از ایده‎ای را در ذهن دارند و اغلب می‎خواهند از خودشان و دیگران پنهان کنند که حرفی برای گفتن ندارند.
ما و بسیاری دیگر معتقدیم هرکس بتواند خوب صحبت‎ کند، می‎تواند خوب هم بنویسد. اما اشتباهتر از این، سخنی‎ پیدا نمی‎شود. بعکس، کسانی که بسیار خوب صحبت‎ می‎کنند، اغلب بسیار بد می‎نویسند.
با نیچه هم عقیده‎ایم: “وقتی ابتدا سبک‎مان را تصحیح‎ کردیم، و به عبارت دیگر: بهتر نوشتن را یاد گرفتیم، آن وقت‎ یاد می‎گیریم که واضح فکر کنیم و واضح صحبت کنیم”.
ما دلیل اصلی غامض و غیرقابل فهم نوشتن را اشتباه درک‎ کرده‎ایم. تا زمانی که در تفکرمان سست هستیم و سبکی آشفته‎ داریم، نمی‎توانیم خوب نوشتن را یاد بگیریم.

۱۴) با گوش‎های‎تان بنویسید.
یعنی چه؟ با گوش نوشتن، یعنی نوشته‎ی خود را با صدای بلند بخوانید؛ آن وقت متوجه می‎شوید که کجای نوشته ناهموار است. راه بهتر این است که آنچه را نوشته‎اید. روی نوار ضبط کنید. نوشته و نوار را چند روزی، حد اقل یک هفته، کنار بگذارید. به نوار و نوشته دست نزنید. سپس بدون این که نوشته‎ را جلوی دستتان قرار داده باشید، یک، دو یا سه بار به نوار گوش دهید. بعد از آن، نوار و نوشته را با هم مقایسه کنید.
خودتان هم متوجه می‎شوید که چه قدر برای خودکار قرمزتان کار پیدا شده است. مطمئنا ناهمواری کار را بدون‎ بهره گرفتن از این “حقه” متوجه نمی‎شوید.

۱۵)  نکته پایان نمی‎یابد.
نظرهای متفاوت دو استاد نویسندگی را نقل می‎کنیم (از آوردن اسم آنها صرفنظر می‎کنیم)، یکی می‎گوید: “ساده‎ترین‎ بخش، نوشتن قسمت پایانی است.” دیگری می‎گوید: “پایان‎ مشکلتر از آغاز است.”
کدام یک درست است؟
هر دو. وقتی متنی تخصصی یا فنی می‎نویسید، نوشتن پایان آن مشکل‎ نیست. معمولا کافی است با استفاده از نوشتن جمله‎ی واضح و مؤثر جمعبندی کنید. بعضی مواقع هم با استفاده از چند جمله‎ مختصر و مفید به پیشرفتهای احتمالی آینده اشاره کنید. نوشتن‎ پایان مطلب، وقتی مشکل است که مطلبی را روایت می‎کنید.
سخن پایانی ما این است: پایان نوشته‎های نویسندگان‎ بزرگ را مطالعه کنید. نیازی به ذکر اسامی آنها نیست، چون در طول دوره‎ی نویسندگی اسامی آنها را به اندازه‎ی کافی می‎شنوید و می‎خوانید.

/ 0 نظر / 9 بازدید